تبلیغات
هرچی بخوای داره
هرچی بخوای داره


© زندگانی

سه شنبه 3 آبان 1384

من زندگی را برای عشق می خواهم

 

  می خواهم تا ابد عاشق بمانم

 

  می خواهم برای عشق بخندم و برایش گریه كنم

 

 

  می خواهم با عشق به خدایم برسم

 

 

  می خواهم عشق را ثابت كنم

 

 

  می خواهم برای عشق بمیرم

 

 

  می خواهم برای تو بمیرم ...

نوشته شده در سه شنبه 3 آبان 1384 و ساعت 08:10 ق.ظ توسط : شوان و ....!!!
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


© انتضار...

سه شنبه 3 آبان 1384

۷/۲۸:

 

mr30 atena

نوشته شده در سه شنبه 3 آبان 1384 و ساعت 08:10 ق.ظ توسط : شوان و ....!!!
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


© وقثی دلت می گیره

جمعه 29 مهر 1384

وقتی دلت میگیره .. وقتی دلت آواره میشه .. وقتی هیچ سرپناهی نداری .. وقتی احساس میکنی توو هفت آسمون یه ستاره نداری .. وقتی می فهمی که دنیا با همهء قشنگیهای زود گذرش فقط یه بازی بوده و تو بازیگرش ... وقتی چشات پُر از اشک هست و یه شونهء مهربون برا گریه کردن نداری .. وقتی چشماتو می بندی و مرگ رو آرزو میکنی .. او نوقت به دلت نگاه کن ، به خودت، به گذشته ات و به اتفاقها و عواملی که باعث این اتفاق شده اند نگاه کن ... سعی کن حکمت زندگیت رو بفهمی ... ببین در عوض چیزهایی که از دست دادی چی بدست آوردی ؟ اگر تونستی چیزهایی رو که بدست آوردی، ببینی،بفهمی و درک کنی ... اونوقت تو برنده ای حتی اگر به ظاهر بزرگترین شکست زندگیت رو تجربه کرده باشی! چون با چیزهایی که بدست آوردی میتونی آینده ات رو با پایه های محکمتر بنا کنی....من اگه هنوز میخوانم واسه خاطر دل توست..... شعر من صدای غم نیست..... هم صدای حسرت توست........ عزیزم اگه خزونم............ واسط از بهار می خونم.... تورو تنها نمی زارم ... گر چه تنها جا م می مونم.......... اگه تو شبهای سردت با خودت تنها میشینی........ من برات می خونم ازعشق.......... تا که فردارو ببینی......... اگه هم صدای اشکی......... واسه اروز بر باد.... من برات میخونم .......ای گل..... نو بهار نبرازیاد....... هم دل خوشیم به این که تو یادت ماندگارم.. ...

نوشته شده در جمعه 29 مهر 1384 و ساعت 05:10 ق.ظ توسط : شوان و ....!!!
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


© حیران

جمعه 29 مهر 1384

دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی،و من تنها برای دیدن زیبایی

آن چشم ترا در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم.........

و بعد از رفتنت دریاچه بغض کرد

کسی نفهمید تو.....

نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد......

هنوز آشفته چشمان زیبای توامانتظار

برگرد.

نوشته شده در جمعه 29 مهر 1384 و ساعت 04:10 ق.ظ توسط : شوان و ....!!!
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


© کاش...

جمعه 29 مهر 1384

کاش

کاش چون آینه روشن می شد

دلم از نقش تو و خنده تو

صبحگاهان به تنم می لغزید

گرمی دست نوازنده تو

کاش چون برگ خزان رقص مرا

نیمه شب ماه تماشا می کرد

در دل باغچه خانه تو

شور من ولوله بر پا می کرد

کاش از شانه سر سبز حیات

گل اندوه مرا میچیدی

کاش در شعر من ای مایه عمر

شعله راز مرا می دیدی.


نوشته شده در جمعه 29 مهر 1384 و ساعت 04:10 ق.ظ توسط : شوان و ....!!!
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


©

جمعه 29 مهر 1384


جلسه خواستگاری

مبارکه

جلسه خواستگاری بعد از نیم ساعت سکوت(قابل توجه خیلی‌ها)
مادر داماد : ببخشین ، كبریت دارین؟
خانواده عروس : كبریت ؟! كبریت برای چی!؟
...مادر داماد : والا پسرم می خواست سیگار بكشه
خانواده عروس : پس داماد سیگاریه....!؟
..مادر داماد : سیگاری كه نه.. والا مشروب خورده ، بعد از مشروب سیگار می چسبه
خانواده عروس : پس الكلی هم هست..!؟
مادر داماد : الكلی كه نه... والا قمار بازی كرده و باخته ! ما هم مشروب دادیم بهش كه یادش بره
خانواده عروس : پس قمارم بازی می كنه...!؟
...مادر داماد : آره... دوستاش توی زندان بهش یاد دادن
خانواده عروس : پس زندانم بوده...!؟
...مادر داماد : زندان كه نه... والا معتاد بوده ، گرفتنش یه كمی بازداشتش كردن
خانواده عروس : پس معتادم بوده...!؟
...مادر داماد : آره... معتاد بود ، بعد زنش لوش داد
خانواده عروس : زنش !!!؟؟؟
نتیجه اخلاقی : همیشه موقع خواستگاری رفتن كبریت همراهتون داشته باشین!


قابل توجه مادر شوهر و پسرها

نوشته شده در جمعه 29 مهر 1384 و ساعت 04:10 ق.ظ توسط : شوان و ....!!!
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


© نگاه سنگی

جمعه 29 مهر 1384

نگاه سنگی

قلب ها همه سنگ است

نگاه ها همه سنگ است

گیرم گریختی همه عمر

کجا پناه بری

خانه خدا هم سنگ است!!!!!


نوشته شده در جمعه 29 مهر 1384 و ساعت 04:10 ق.ظ توسط : شوان و ....!!!
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


©

جمعه 29 مهر 1384

موهبت عشق

 

می دانم،می دانم

روزی می آید و مرا از این درد رها خواهد کرد

دردی که؛

اکنون تمام وجودم را فرا گرفته

نای راه رفتن را از پاهایم صلب کرده

دردی که؛

شروعش از او بود

از نگاه اول او

می دانم،می دانم

وقتی بیاید ستاره ها دوباره روشن می شوند

شب نورانی تر از همیشه وجودش را برایم جشن می گیرد

می دانم،می دانم

او خواهد آمد

و مرا خواهد برد از اینجا

از این دیدگان بی احساس که هر روز تن رنجور مرا با نگاهشان زخمی میکنند.


نوشته شده در جمعه 29 مهر 1384 و ساعت 04:10 ق.ظ توسط : شوان و ....!!!
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


©

جمعه 29 مهر 1384

گفتی که نامه نوشتی .نرسیده


ازتویک خط یا نشون هیشکی ندید

+Image Hosted by ImageShack.us منم امشب واسه تو نامه نوشتم

+Image Hosted by ImageShack.us ولی اشکام همه رو نامه چکیده
Image Hosted by ImageShack.us

نوشته شده در جمعه 29 مهر 1384 و ساعت 03:10 ق.ظ توسط : شوان و ....!!!
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


© واسم عزیزی....

سه شنبه 19 مهر 1384

تقدیم به تو که خودت می دونی چه قد واسم عزیزی.....



                                                                                                  Rotating Heart Rotating HeartRotating Heart 

عشق عشق می آفریند
          عشق زندگی می بخشد 
                    زندگی رنج به همراه دارد 
                               رنج دلشوره می آفریند
                                    دلشوره جرات می بخشد 
                                              جرات اعتماد به همراه دارد
                                                      اعتماد امید می آفریند 
                                                               امید زندگی می بخشد
                                                                     زندگی عشق می آفریند
                                                                              عشق عشق می آفریند

نوشته شده در سه شنبه 19 مهر 1384 و ساعت 05:10 ق.ظ توسط : شوان و ....!!!
ویرایش شده در جمعه 29 مهر 1384 و ساعت 02:10 ق.ظ

|+| نظر ها ()


© سهم من از.....

سه شنبه 19 مهر 1384

توی این دنیای بی حاصل بودن
با همه شکستگی های دل من
با همه تلخی قصه تو و من
من که حیفم میاد از گلایه کردن
ارزش گلایه من بیش از اینهاست
نه برای اون کسی که اهل سوداست
کسی که لحظه به لحظه رنگ دنیاست
من ساده به خیالم از خود ماست
سهم من از تو چه بوده غیر آزار
تویی که دنیا برات شده یه بازار
من تورو به چشم یاری دیده بودم
تو منو اما به چشم یه خریدار

تورو باید می شناختم
که هزارتا چهره داشتی
روی احساس دل من داشتی قیمت می ذاشتی
تو نتونستی بفهمی که وفا خریدنی نیست
چینی شکسته دل دیگه پیوند شدنی نیست


نوشته شده در سه شنبه 19 مهر 1384 و ساعت 05:10 ق.ظ توسط : شوان و ....!!!
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


© به خاطر تو

سه شنبه 19 مهر 1384

 به خاطر می آورد.تو چه زود اسمان آشنایی را فراموش کردی.
تو که از هر تکه ابر سفید باران شعر می ساختی حالا چرا بی نوشته هستی؟!
به یادت هست ردپای دلتنگی هایمان را؟!
هر دو با هم بودیم. نشانی کودکی احساساتمان را به خاطر داری؟!
شانه به شانه. گاهی چشم در چشم.
دست در دست. قدم به قدم.
هر دو با هم بودیم. هر دو اما با یک قلب.فقط یک قلب در ما می تپید.
اما حالا آهنگ شکستن شیشه ی عمر عشقمان در لحظه لحظه ی خیال من به گوش می رسد.
خاطره های گرم و شیرین چه شد؟!
چه شد آن قصه های شبانه که در گوش هم زمزمه می کردیم.؟!
کدام موج سهمگین قلعه ی شنی زندگیمان را با ساحل پر امتداد غم یکی کرد
شاید تو وداع ما را هم به خاطر نیاوری.اما گوشه گوشه ی لحظه هایم پر شده از" تو".
از "تو" که نه. از خاطرات گرم تو....

نوشته شده در سه شنبه 19 مهر 1384 و ساعت 05:10 ق.ظ توسط : شوان و ....!!!
ویرایش شده در جمعه 29 مهر 1384 و ساعت 02:10 ق.ظ

|+| نظر ها ()


© شوان۲

سه شنبه 19 مهر 1384

تقدیم به تمامی آنانی که هنوز هم تکه ای از

آسمان در چشمانشان جِرعه ای از دریا در دستانشان

وتبسمی زیبا از خاطره ایثار گل های سرخ در معبد ارغوانی دل هایشان به یادگار مانده است.

به وبلایگ بهشت مریوان خوش آمدید

نوشته شده در سه شنبه 19 مهر 1384 و ساعت 05:10 ق.ظ توسط : شوان و ....!!!
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


© زریبار

سه شنبه 19 مهر 1384

دریاچه‌ی " زریبار " بزرگترین دریاچه‌ی آب شیرین ایران در سه كیلومتری مریوان واقع است. اكولوژی منحصر به فرد و تنوع گیاهی فوق العاده اش چشم اندازی عالی را فراهم آورده  است!

افسانه دریاچه مریوان

افسانه آورده شده اتان به استناد به  کتاب ذکائ یحیی را مروری داشته و لازم دانستم توضیحی در این خصوص برایتون داشته باشم  و آن اینکه افسانه فوق به آن مضمون در منطقه قابل تعریف نیست بلکه بر افسانه ی درویش ما از جور  حاکم ستمگری به نام  فیله قوس می گوید که روزی درویشی سوار بر الاغ  به همراه  همسرش  از نزدیکی  شهر عبور می کنند  که توسط ماموران  حاکم دستگیر و به  شهر آورده می شوند  اهالی شهر و ماموران آنها را شکنجه و اذیت می کنند  و زیر ضربات شلاق  مجبور به انجام  کارهای مشقت بار می نمایند  تا جایکه  دم الاغ  یعنی تنها سرمایه ی درویش  کنده می شود  و زن حامله اش  نیز فرزندی  را که در شکم دارد  سقط می نماید  . درویش  که دیگر  تاب تحمل  این همه شکنجه را ندارد  نزد حاکم رفته و  دادسخن  می دهد  اما حاکم  او را مورد استهزا قرار می دهد  و درویش آزرده خاطر می شود و دلشکسته بالای  بلندای کوهی  در ضلع  شرقی  شهر می رو د  و در آنجا  با خدای خویش  شروع  به راز و نیاز  می کند  و از دست  آن ستمگر  به بارگاه خداوند  پناه می برد  وآنان را نفرین می کند و می گوید سرم را از سجده بر نمی دارم تا شهر را با آب یکسان نکنی و این قوم ظالم را نابود نکنی  و چنین می شود و اکنون قبر درویش هم در پای کوه نظاره گر

 دریاچه ی فعلی زریوار است .

این افسانه  نشانه های از  روی دادن  تاریخی را در خود  دارد   چنانچه  درون  مایه ی آن  نفرت  مردم از  غاصبان را  نشان می دهد  و این پیام را می رساند که  جور و  ستم  پایدار نمی ماند  همچنین در این افسانه از فیله قوس  حاکم ستمگر نام آمده که  (فیله قوس )  معرب  واژه ی یونانی  فیلیوپس است  و کوهی که  مشرف  بر شرق دریاچه  است هنوز  نام  (قه لای  فیله قوس  ) را بر تارک خود دارد  و اینها گویای حضور نامیمون  یونانیان در کردستان  و ما را به یاد  غارتگری های  اسکندر  فرزند  فیلیپوس  می اندازد .

دریاچه ی  زریوار  که بیش از  دو ملیون سال  است  حیات و آبادانی را  را به مریوان  سرسبز بخشیده  است  همواره  نظاره گر  این سرزمین  حادثه خیز بوده  وبا شادی ها و دردها ی  جانگاه  مردمانش  شریک گشته  و همچون  میراثی  ارزشمند  بخش هایی از هویت و تاریخ  ما را در دل خود  حفظ کرده است . شوان

نوشته شده در سه شنبه 19 مهر 1384 و ساعت 05:10 ق.ظ توسط : شوان و ....!!!
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


©

سه شنبه 19 مهر 1384

 ذهن من خالیست ازهردغدغه

       خالیست ازفریادهای گنگ و نامفهوم

   آسمان خالیست ازستارگان سرگردان

                      خانه ام خالیست بی تو!

                           خالی ات تنهائیم را بیشتر کرد

                                    خالی ات خاکسترم کرد

                                          خالی ات دردمندم کرد

   بی تو هیچ پرنده ای پرواز نمی کند

           بی تو دلها مرده است

   زندگی پائیز است درها را باید بست

             پای در این خانه نباید گذاشت

               اینجا خانه تنهائی است خانه مرگ است

                     خانه ایست که درد عشق نافرجامی را چشیده

                       خانه ایست شاهد عشق،شاهد غم،

                                شاهد مرگ...

                                       خانه ایست شاهد نگاههای دروغ

   آجرها رنگ غم دارد

           و حوضچه آن پراست از آبهای سیاه بد گمانی

                و باغچه ای که پراست از درختان شک و تردید

                          و سایه بانی از دروغ و نفرت

   خانه ویرانه ایست که دلش می خواهد

                           غبارش را کنار بزند

                               و زیر لب بارها و بارها می گوید

                                        ای کاش من هم خانه عشق بودم!

نوشته شده در سه شنبه 19 مهر 1384 و ساعت 05:10 ق.ظ توسط : شوان و ....!!!
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


©

سه شنبه 19 مهر 1384

عشق را نقطه ای در دیده است

                                                     که آن را نمی توان دید

                                                                      

                                                عشق را فریادی است در گوش

                                                      که آن را تمی توان شنید                                                                       

                                                این عشق را در چشمان تو دیده ام

                                                      وقتی به من نگاه می کنی

                                                و فریاد عشق را، از لبان تو شنیده ام

                                                       که چه خاموش و بی صدا

                                                                 فریاد می کنی

                                                                      

                                                                    صدایت

                                                          وسعت خاموشی است

                                                                     و نگاهت

                                                           عشق فراموشی

نوشته شده در سه شنبه 19 مهر 1384 و ساعت 05:10 ق.ظ توسط : شوان و ....!!!
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


© سفر

دوشنبه 11 مهر 1384


سفر..........


        

چه خوبه مثل سایه

           همسفر تو بودن

                  هم قدم جاده ها

                       تن به سفر سپردن

                                   منو با خودت ببر

نوشته شده در دوشنبه 11 مهر 1384 و ساعت 05:10 ق.ظ توسط : شوان و ....!!!
ویرایش شده در دوشنبه 11 مهر 1384 و ساعت 05:10 ق.ظ

|+| نظر ها ()


© عشق یعنی..

دوشنبه 11 مهر 1384

عشق یعنی..............

عشق یعنی رفتن راه وفا


عشق یعنی پرواز در حال و هوا


عشق یعنی جذب تو ترك جفا


عشق یعنی چشم مست و بی ریا


عشق یعنی سینه ای صاف از طلا


عشق یعنی دو قلب از اوج نور


عشق یعنی انتهای یك غرور


عشق یعنی مستی و دیوانگی


عشق یعنی با جهان بیگانگی


عشق یعنی بت پرستش یك خدا


دیدنت در اوج آنجا انتها


عشق یعنی یك تخیل خواب ناز


عشق یعنی با تو بودن یك نیاز


عشق یعنی لاله ها رنگ صفا


عشق یعنی دوری و زجر و وفا


عشق یعنی دیدن رویای تو


عشق یعنی عشق و عشق و عشق تو

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه 11 مهر 1384 و ساعت 05:10 ق.ظ توسط : شوان و ....!!!
ویرایش شده در جمعه 29 مهر 1384 و ساعت 02:10 ق.ظ

|+| نظر ها ()


© شوان

دوشنبه 11 مهر 1384

کجام......... [عمومی]



نوشته شده در دوشنبه 11 مهر 1384 و ساعت 05:10 ق.ظ توسط : شوان و ....!!!
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


©

پنجشنبه 31 شهریور 1384

نهالی در ذهنم
 داسی در دستم
 شوری در سینه ام
سكوتی بر لبانم
نوری در یأسم
 غمی بر چشمم
 آفتابی در اندیشه ام
 رگباری بر زبانم
چگونه با درون همسفرت كنم

zilan_jo0o0n@yahoo.om

نوشته شده در پنجشنبه 31 شهریور 1384 و ساعت 05:09 ق.ظ توسط : شوان و ....!!!
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


©

پنجشنبه 31 شهریور 1384

هر وقت روتون نمیشه به دوستتون ، دوستی که خیلی دوستش دارین عاشقشین ولی از روی کم رویی و خجالتی نمی تونین بهش بگین که دوستش دارین با این زبانها بهش بگین که دوستش دارین...

حالیشون که نمیشه ... !

عربی: انا حبّك. 

انگلیسی:  I love you   

سوئدی:    Jag älskar dig 

اسپانیایی: Te amo  

ایتالیایی:   Li amo 

فرانسوی:  Je t'aime 

آلمانی:     Ich libe dich 

یونانی:  S'agapo 

تركی آذری: سنی چوخ ایستیرم  

تركی استامبولی: Seni seviyorum 

ژاپنی:      Aiiiiii shite lmasuuuuu   

چینی:     Woooooooooo aiiiii ni   

روسی:   Ya lyublyu tyebya  

فنلاندی:  Minä rakastan sinua   

آلبانی:   Une te dua 

پرتقالی: Eu amo-o 

نوشته شده در پنجشنبه 31 شهریور 1384 و ساعت 03:09 ق.ظ توسط : شوان و ....!!!
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


© با تو

دوشنبه 28 شهریور 1384

در زمـــــانـــی كــــه وفــــــــــا ،

قـصـه بــرف بــه تابسـتــــان اســــــت ،

و صـــداقــت گــلی نـایــــاب اســــــت ،

و در آیینه چشــمان شقایــق ها نیـز ، 

عابر ظالم و بی عاطفه غم جاریست ،

     بـــه چـــه كــس بــایــــــد گـــــــــــفـت :                   با تو خوشبخت ترین انسانم !!! ...

نوشته شده در دوشنبه 28 شهریور 1384 و ساعت 03:09 ق.ظ توسط : شوان و ....!!!
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


© شوان

جمعه 25 شهریور 1384

نوشته شده در جمعه 25 شهریور 1384 و ساعت 06:09 ق.ظ توسط : شوان و ....!!!
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


©

جمعه 25 شهریور 1384

نوشته شده در جمعه 25 شهریور 1384 و ساعت 05:09 ق.ظ توسط : شوان و ....!!!
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


©

جمعه 25 شهریور 1384

عشق یعنی دائماً در اضطراب

عشق یعنی تشنگی در شط آب
عشق یعنی لاله پرپرشدن
عشق یعنی در رهش بی سرشدن
عشق یعنی عاشق شیدا شدن
عشق یعنی گمشدن پیدا شدن
عشق یعنی مبتلا گشتن به درد
عشق یعنی عقل را کردی تو طرد
عشق یعنی هردمی در جستجو
عشق یعنی هجرت از من تا او
عشق یعنی حرف او برروی چشم
عشق یعنی صبر در هنگام خشم
عشق یعنی دلبری دلدادگی
عشق یعنی غربت واماندگی
عشق یعنی،همچو آتش سوختن
عشق یعنی چشم بر او دوختن
عشق یعنی دائماً در درد ورنج
عشق یعنی یافتن صدکوه گنج
عشق یعنی زلف تابیده کمند
عشق یعنی زلف او برپای بند

نوشته شده در جمعه 25 شهریور 1384 و ساعت 04:09 ق.ظ توسط : شوان و ....!!!
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()