تبلیغات 
... وضعیت یاهو
... بایگانی
... لینكستان
... لینكدونی
... آمار وبلاگ
امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
©
نوشته شده در یکشنبه 13 شهریور 1384 و ساعت 05:09 ق.ظ توسط : شوان و ....!!!
ویرایش شده در - و ساعت -
©
به تركه میگن @ (ات ساین) را بخون میگه اییییییییی دورت بگردم
نوشته شده در یکشنبه 13 شهریور 1384 و ساعت 05:09 ق.ظ توسط : شوان و ....!!!
ویرایش شده در - و ساعت -
©
ترکه ادعای پیغمبری میکرده میگن پس کتابت کو ؟ میگه : فعلا جزوه میگم بنویسید تا بعد
نوشته شده در یکشنبه 13 شهریور 1384 و ساعت 05:09 ق.ظ توسط : شوان و ....!!!
ویرایش شده در - و ساعت -
©
تركه زنگ میزنه به صدا سیما، میگه: بابا این چه وضعیه؟! این سریال امام علی كه همش بدآموزی داره! یارو میگه:چرا آقا؟ برای چی؟ تركه میگه: بابا الان دو هفتهست هروقت میام پسرمو تنبیه كنم، میدوه میره تو كوچه لخت میشه!
نوشته شده در یکشنبه 13 شهریور 1384 و ساعت 05:09 ق.ظ توسط : شوان و ....!!!
ویرایش شده در - و ساعت -
©
یك روز جنیفر لوپز اگهی میده من یه شوهر می خوام خوشگل باشه زمین پول وخلاصه همه چیز داشته باشه . تركه اگهی رو میخونه هر چی داشته میفروشه بلیط امریكا می خره با دسته گل میره امریكا جنیفر ازش میپرسه :خونه داری میگه :نه ماشین داری میگه: نه پول داری میگه :نه پس چی داری؟ میگه من نیومدم با تو ازدواج كنم اومدم بگم روی من حساب نكنی
نوشته شده در یکشنبه 13 شهریور 1384 و ساعت 04:09 ق.ظ توسط : شوان و ....!!!
ویرایش شده در - و ساعت -
©

نوشته شده در شنبه 12 شهریور 1384 و ساعت 06:09 ق.ظ توسط : شوان و ....!!!
ویرایش شده در - و ساعت -
©
۲۰
نوشته شده در شنبه 12 شهریور 1384 و ساعت 06:09 ق.ظ توسط : شوان و ....!!!
ویرایش شده در سه شنبه 15 شهریور 1384 و ساعت 05:09 ق.ظ
©
سامان
نوشته شده در شنبه 12 شهریور 1384 و ساعت 06:09 ق.ظ توسط : شوان و ....!!!
ویرایش شده در - و ساعت -
©
گفت : وقتی می رفتی دلم برات تنگ می شد... خیلی تنگ!
گفتم :من هیچ وقت دلم برات تنگ نمیشه!
گفت : تو همیشه همین طوری بودی
در حالی که نمی دونست با رفتنش دلی برای من باقی نمی مونه که بخواد تنگ شه!!! 

هی روزگار !!!!!!!!........





نوشته شده در شنبه 12 شهریور 1384 و ساعت 06:09 ق.ظ توسط : شوان و ....!!!
ویرایش شده در - و ساعت -
©
عشق چست؟
شاگردی از استادش پرسید:" عشق چست؟ "
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی! "
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: "چه آوردی؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق یعنی همین!
نوشته شده در شنبه 12 شهریور 1384 و ساعت 06:09 ق.ظ توسط : شوان و ....!!!
ویرایش شده در - و ساعت -
©
نگاهم میان شعر
حس شعرهای من
همین نزدیکی است
برای دیدن تو
پنجره ایست فاصله
راهی است به اندازه ی بستن چشم
برای شنیدن صدای تو
مروری است به اندازه ی فکر
برای با هایم جاریست
کلمات با تو حرف ها دارند
شعر هایم . صدای من است
در جست و جوی معنای این حرف
دل را به شعرهایم بسپار
ابدیتی خواهی یاقت .معنی شده
عالمی خواهی یافت. دور از جسم
به جایی خواهی رسید . از جنس نوازش پرواز
جایی که خورشید خستگی هایش را انجا می سپارد
جایی که دستور رویش . ان جاست
گل هل مطیع هستند و کم حرف
من پرواز روح را ان جا دیده ام
من فراموشی تن را . بارها سروده ام
من مردن را . راحت پذیرفته ام
جسمم را به خاک بسپارید
چه فرق دارد . به اتش و اب بسپارید
در دره ای دور بی نشان . بیندازید
من می دانم خانه ام کجاست. گم نخواهم شد
من با اب و اتش و خاک معنا شده ام
هر کجا که باشم . اسمان نام من است
نگاه خورشید
سیاهی شب
ماه و ستاره
همین نزدیکی است . فصل گل کردن دل
فصل یاد کردن تو
یاد نگاه تو
حس بودن توتو بودن ......
به همین آسانی است/.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده در شنبه 12 شهریور 1384 و ساعت 06:09 ق.ظ توسط : شوان و ....!!!
ویرایش شده در - و ساعت -
©

نوشته شده در شنبه 12 شهریور 1384 و ساعت 05:09 ق.ظ توسط : شوان و ....!!!
ویرایش شده در - و ساعت -
©
روبروی پنجره می نشینم و آهسته با دستان نسیم رها می شوم تا آنسوی ثانیه ها ، و از ورای سرخی خورشید قدم به سرزمین رویاهای خویش می گذارم و بی تردید چشم هایم را به سوی آینده پرواز می دهم . نمی دانم اما حسی عجیب سرتاسر وجودم را فرا گرفته . خالی از تشویق و نگرانی ام و ستاره ی امید درخشانتر از همیشه روبه رویم می درخشد ، خود نمایی می كند و با زبان بی زبانی خبر از روشنایی خورشید آرزوهایم می دهد ؛ ای كاش تمام لحظه هایم چونان ثانیه ها بود و كبوتر خیال مرا از آسمان بی كران پرواز می داد . احساس نابی دارم كه دوست ندارم هرگز مرا ترك كند اما نم باران مرا از فرا سوی خیال بیرون می آورد ؛ بغضی سنگین راه بر نفسم را می بندد و سیلاب اشك از چشمه ی چشمانم جاری می شود ترسی غریب سراسر وجودم را فرا می گیرد : ترس از دست دادن چنین لحظه های نابی و من سر گردان پنجره را می بندم و جاده های خیالی آرزوهایم را در پس ابرها سیاه گم می كنم و تنها تر از تنهائی همیشگی ام روبروی آئینه و پشت به پنجره چشمهایم را می بندم تا اشكهایم را چشمهای آینه نبیند و هق هق تلخ صدایم را حتی گوش های تیز باد نشنود . من تنهائی را به میهمانی قلب دعوت می كنم
نوشته شده در شنبه 12 شهریور 1384 و ساعت 05:09 ق.ظ توسط : شوان و ....!!!
ویرایش شده در - و ساعت -
©
روبروی پنجره می نشینم و آهسته با دستان نسیم رها می شوم تا آنسوی ثانیه ها ، و از ورای سرخی خورشید قدم به سرزمین رویاهای خویش می گذارم و بی تردید چشم هایم را به سوی آینده پرواز می دهم . نمی دانم اما حسی عجیب سرتاسر وجودم را فرا گرفته . خالی از تشویق و نگرانی ام و ستاره ی امید درخشانتر از همیشه روبه رویم می درخشد ، خود نمایی می كند و با زبان بی زبانی خبر از روشنایی خورشید آرزوهایم می دهد ؛ ای كاش تمام لحظه هایم چونان ثانیه ها بود و كبوتر خیال مرا از آسمان بی كران پرواز می داد . احساس نابی دارم كه دوست ندارم هرگز مرا ترك كند اما نم باران مرا از فرا سوی خیال بیرون می آورد ؛ بغضی سنگین راه بر نفسم را می بندد و سیلاب اشك از چشمه ی چشمانم جاری می شود ترسی غریب سراسر وجودم را فرا می گیرد : ترس از دست دادن چنین لحظه های نابی و من سر گردان پنجره را می بندم و جاده های خیالی آرزوهایم را در پس ابرها سیاه گم می كنم و تنها تر از تنهائی همیشگی ام روبروی آئینه و پشت به پنجره چشمهایم را می بندم تا اشكهایم را چشمهای آینه نبیند و هق هق تلخ صدایم را حتی گوش های تیز باد نشنود . من تنهائی را به میهمانی قلب دعوت می كنم
نوشته شده در شنبه 12 شهریور 1384 و ساعت 05:09 ق.ظ توسط : شوان و ....!!!
ویرایش شده در - و ساعت -
©
کنار آشیان تو من آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم
کسی سوال میکند برای چه تو زنده ای
برای زندگی خود تو را بهانه می کنم
نوشته شده در شنبه 12 شهریور 1384 و ساعت 05:09 ق.ظ توسط : شوان و ....!!!
ویرایش شده در - و ساعت -
©
نوشته شده در شنبه 12 شهریور 1384 و ساعت 05:09 ق.ظ توسط : شوان و ....!!!
ویرایش شده در - و ساعت -
©
آخه من هیچی ندارم
كه نثاره تو كنم
تا فدای چشمای مثل بهاره تو كنم
میدرخشی مثل یك تیكه جواهر توی جمع
من میترسم عاقبت یه روز قمارت بكنم
من مثل شبای بی ستاره سرد و خالیم
خب میترسم جای عشق غصه رو یار تو كنم
تو مثل قصه پر از خاطره هستی نمیخوام
منه بی نشون تورو نشونه دارت بكنم
تو كه بی قراره دیدن شب و ستاره ای
واسه دیدن ستاره بی قرارت بكنم
مثل دریا بی قراری نمیتونی بمونی
من چرا مثل یه بركه موندگارت بكنم
من مثل شبای بی ستاره سرد و خالیم
خب میترسم جای عشق غصه رو یار تو كنم
تو بگو خودت بگو با تو بمونم یا برم
آخه من هیچ نمیخوام كه غصه دارت بكنم...
نوشته شده در شنبه 12 شهریور 1384 و ساعت 04:09 ق.ظ توسط : شوان و ....!!!
ویرایش شده در - و ساعت -
©

نوشته شده در چهارشنبه 2 شهریور 1384 و ساعت 05:08 ق.ظ توسط : شوان و ....!!!
ویرایش شده در - و ساعت -